ایست قسمت، ولی خاطره پا برجاست!
حالا که دو ماه اموزشی تموم شد به این فکر میکنم که آموزشی با همه سختی هاش یکی از بهترین دوران زندگی من بود!
یاد صحبتهای روز اول فرماندمون افتادم که میگفت: این دوره رو هر جور بگیری همونطوری میگذره سخت بگیری سخت راحت بگیری راحت!
تو این دو ماه با ادمایی خیلی صمیمی شدیم که شاید دیگه نبینمشون با ادمایی خندیدیم که اخلاقمون جدا از هم بود با ادمایی بودم که دوستشون داشتم ادمایی که هر کسی بودند تو این دو ماه شبیه من شده بودند همشون سری کچل و لباس خاکی داشتند همشون 4.30صبح بیدار میشدند و با من به صف میشدند همشون مثه من از همون غذا میخوردند این جور بود که همدل شدیم اینجور بود که اگه کسی پوکه فشنگ گم می کرد همه تو میدون تیر به دنبال پوکه میگشتند اینجور که اگه کسی نمیتونست بشین پاشو بره همه بخاطرش بشین پاشو میرفتند ولی کسی غر نمیزد اینجور بود که برای طی زدن کف اسایشگاه طی رو از دست هم میگرفتیم! اینجور بود که با اینکه میدونستیم امکان داره فردا لو بریم ولی شبا برای دل بچه ها آواز میخوندیم!
+یگان خدمتیم رو افتادم گروه 402جنگال شهید سرتیپ ولیخانی.تهران-لویزان
++اینم نامه هایی که روزهای اخر برام نوشتن:علیرضا،مسلم،محمدرضا،سعید،محسن، علی،مهدی، فرشاد،محمد