شرایط زندگی!!!

به نظر من اگه کسی با تمام شرایطی که از بدو تولد برای من پیش اومده براش پیش بیاد خیلی شبیه منه یا خود  مرتضی  هست!

نظر شما چیه شما هم اگه کسی با همین شرایطی که از بدو تولد زندگی کرده باشه( البته تمامی شرایط حتی یکسان بودن  پدر ومادر ) که شما زندگی کردین خود شما میشه یا یه کسی خیلی  شبیه شماست؟

+

میخوام بدونم  ما جایی از زندگی هستیم که باید باشیم یا جای خودمون رو نگرفتیم ؟

++

هروقت خواستی از راه رفتن کسی ایراد بگیری با کفشهای او راه برو...!


اینجا تهرانه!!!

به شعری که هم اکنون از وبلاگ پخش میشه گوش کن!!!

اینجا تهران پر ابادی

اینجا تهران میدون ازادی...

 این شعر خیلی  مثبت اندیش  یا  یه جورایی یاوه اس!!!

+

راستی  ترانه ، آهنگ ، تنظیم : سینا حجازی عزیز , میکس و مسترینگ : آرش پاکزاد

++

لینک دانلود اهنگ  تهران سینا حجازی

حال این روزای من!!!

تو چشمات مال من نیست و

نگات دنبال من نیست و

چشات رو دزدکی دیدم

تو قهوه ات فال من نیست و

نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و

نمی دونی......

داشتم شعر بالا رو زمزمه میکردم که....

مادر گرامی: نمیخوای این رنگ کاریت رو  تموم کنی؟؟؟

من:شرمنده اخلاق ورزشیتونم من که گفتم وقت نمیکنم تمومه دیگه!!

بابای گرامی:مرتضی اینجا که بتونه کردم خوب شد !!!

من: بابا تو رو خدا دیگه بتونه نکن بذار من خودم درستش میکنم بابا جون دو رنگ میشه اخه !!!

ماماااااان  با  بابا  برید بیرون بوی رنگ هم اذیتتون میکنه خو !!

+

متن شعر بالا با صدای احسان هر جا  که باشه من رو  یاده نقاشی عید سه سال پیش میندازه اون موقع دورو برم پر تر بود نقاشی هم خاطره انگیز تر!!!



بازگشت همه بسوی اوست!!!

دیروز هفتم ننجون بود خدا رحمتش کنه محسن جان خدا بهت صبر بده.

من   نام خدا رو با بسم الله رحمن رحیم  شروع کردم  فهمیدم خداوند  بخشنده و مهربان هست خداوندی که اگر امید به بخشش نبود زندگی پر خطای من  دیگر بهانه ای برا ی ادامه دادن نداشت!!!

چقدر دوست دارم قبل از اینکه برایم بنویسند "بازگشت همه بسوی اوست" به سمت او باز گشته باشم!!

خاطرات دانشگاه 5!!!

یادمه تو مقطع کاردانی یه استاد داشتیم به نام حیدری تو کتابی که تدریس میکرد گفته بود تا فصل 6 برای مقطع کاردانیه و 6 فصل بعدش یعنی تا فصل 12 برای کارشناسیه  استاد ما که  علاقه زیادی داشت که مارو به درسی که میده علاقه مند کنه ....

همانطور که گفتم باید تا فصل 6 درس میداد شروع کرد به گفتن فصل 7 و 8 گفتم استاد زیاد داری درس میدیا گفت: باید بلد باشی !!

گفتم: استاد امتحان تا کجا میاد؟؟؟ گفت:  باید بلد باشی!!!

گفتم : استاد کدوم فصل بارم بیشتری داره؟؟؟ گفت:  باید بلد باشی!!!

گفتم:  میانترم هم حساب میشه؟؟گفت:  باید بلد باشی !!!

استاد امتحان کی هست؟؟ گفت باید بلد باشی!!

همانطور که پشت سر هم سوال میکردم میگفت باید بلد باشی گفتم حضور غیاب هم مهمه؟؟؟

گفت باید بلد باشی!!!

کلاس رفت رو هوا.....

یه چند مدت هم "باید بلد باشی "افتاده بود سر زبون بچه ها!!!:)

خاطرات دانشگاه 4!!!

خاطره1:

روزای اول دانشگاه جدیدمون بود اومدم برم نماز خونه سرم پایین بود رفتم  داخل  یه دفعه جا خوردم عه چرا خواهرا اینجان ؟؟؟؟

نگو یه در جلوتر اومده بودم همونطور بسمت عقب برگشتم یه الفاضی هم  نثارم کردند نمیدونم چی بود  بنظرم برای سالمتیم دعا کردند!!!

خاطره 2:

داشتم به یکی از دوستان میگفتم اره بنده خدا پدر" یاسر احمد وند" فوت کرده ناراحتم خدا بیامرزتش!!

گفت:کی؟؟

گفتم :یاسر احمد وند دیگه!!!

گفت نمیدونم کی رو میگی   "رسول رودی" رو میگی؟؟؟

من :|

 گفتم: اره اره  راحت باش کسی اصن فوت نکرده  خودتو اصلا  ناراحت نکن  راحت باش!!!!

خاطرات دانشگاه 3!!!

پس از پشت سر گذاشتن روزهای  امتحانات و بهتر بگم دوران تحصیل در  دانشگاه باید بگم  همچنان علم اندوزی ادامه  داره  و دست از سر ما بر نمیداره!!!

روی صندلی نشسته بودم و دستانم را پشت سرم گره کرده بودم نفس عمیقی کشیدم و گفتم عجب دورانی بود دوران تحصیل چقدر زود گذشت و با خودم گفتم  اگه امکانش باشه دوباره از اول ابتدایی شروع کنم یه همچین ادم علم دوستی هستم من!!!

مرحله جدیدی  از زندگی  را شروع میکنیم به نام " بعد از دانشگاه"!!!

یه خاطره هم بگم از دوران دانشجویی:

داشتم  تو سالن دانشگاه که خیلی هم شلوغ بود  با دو سه تا از دوستان راه میرفتیم که که یکی از دوستان از بالای پله ها گفت مرتضییییییییییییی

پاشو رو پله اول گذاشت دونه دونه پله هارو تمیز کرد اومد پایین پله ها   یه همچین صدایی هم داشت تپ تپ تپ تپ تپ تپپپپپپپپ!!!

گفتم جاییت نشکست ؟؟؟

گفت خوب شد زمین نخوردما  وگرنه  بد جور ضایع میشدم!!!

من :|