وقتی رسیدم دم درب پادگان یه حس خاصی داشتم نمیدونستم که برنامشون چیه وقتی از درب جنوب وارد پادگان شدم  اووووووف چهار تا صف طویل دیدم ،تو صف وایسادم و منتظر بودیم و چند قدم برداشتیم تا دیدم دژبانها میگن  بشینید و محتویات کیفتون رو خالی کنید به من رسید محتویات کیفم رو خالی کردم  پرسید گوشی که نداری گفتم : نه!بازرسی بدنیم کردو گفت برو!

منم راه  افتادم سمت یگانمون (یگان 732) وقتی به یگانمون رسیدم دیدم بچه ها دم در نشستند رفتم داخل و برگشتم دیدم در اسایشگاه 2 بازه و چند نفر با دلهره دراز کشیدن!

اومدم نشستم بیرون و نگاه کردم به ساعت ،ساعت  6شده بود گفتم حالا کجا نماز بخونم که همون موقع دیدم دو نفر وضو گرفتند و دارند میرند گفتم شما میدونید مسجد کجاس؟گفتند نه!(با خودم گفتم خو چرا ادای بلدارو در میارید )

راه افتادم همراشون اینور برو اونور برو پوتینامون روز اولی خیلی اذیت میکرد، تا اینکه مجبور شدم برگردم سمت دژبانی و ادرس مسجد رو بگیرم خلاصه به زور زحمت مسجد رو پیدا کردیم و نماز رو خوندیم و برگشتیم به سمت یگان!

تا ساعت 7:30 جلو یگان منتظر بودیم تا یکی بیاد و یه چیزی بگه همینطور بلا تکلیف نشته بودیم که دیدم وسرو کله افسر اموزش و سر گروهبان وفرمانده  پیدا شد اولین چیزی که گفتند:  به صف بشید وشروع کردند به خودندن اسامی>>>

وقتی اسامی رو خوندن شروع کردن به دادن استحقاقی که شامل:حوله بزرگ و کوچک،ملاحفه پتو وتشک و بالشت،دمپایی،شامپو ،صابون،واکس،خمیر دندون ، مسواک و زیر پوش تاساعت10طول کشید!

ساعت 10(زیر افتاب)شروع کردن به ترتیب حروف الفبا گروه بندی کردن من براساس حروف الفبا نفر هفتم از گروه هفت شدم:)

ساعت  11:30 فرمانده یگانمون آنکارد کردن تخت و برس زدن پتو رو بهمون اموزش داد واقعا چه سلیقه خاصی دراین امر به کار رفته خیلی جالبه (هر روز صبح باید با یه ارایش قشنگی پتوی روی تختمون رو برس بزنیم و مرتب کنیم)!

من چی فکر میکردم چیشد شد من فکر میکردم کمدی که بهمون میدند واسه اینه که همه ی وسایلمون رو بذاریم داخلش، نگو کمد باید با حوله کوچیک و بزرگ ، آینه ،لیوان ، قاشق ،چنگال ، سینی سلف ، قران و سجاده  به ارایش قشنگی که بهمون اموزش دادند تزئین میشه و بقیه وسایل باید بره تو کیفمون:/

اومدیم داخل اسایشگاه دوم با شماره 72تخت 72ام رو بهم دادند!

ساعت 1 بود که برای مسجد به صف شدیم ( صفی که 12در 12 بود 12 نفر سر گروه ها جلو و 12نفرپشت هر سر گروه سه نفر هم صف اخر)یه صف 127 نفری، نماز رو خوندیم و ساعت 1:30 ناهار خوردیم و تااومدیم به خودمون بیایم ناهاره بره پایین>>>

افسر اموزش اومد و گفت اقا به صف بشید و دوباره تا ساعت هفت که شام بود در خدمت فرامین فرمانده بودیم ساعت نه و ربع بعد از چند ساعت با بدنی کوفته به سمت تختامون افقی شدیم!

شب اول شبی بود واسه خودش.....